تبليغاتX
انتظار
نگاه سرد..........سرد سرد
صدای جيرجيرک فقط گواه این نیست که شب فرا رسیده است
صدای جيرجيرک تنهاییت را به تو تلنگر می زند
که یادت نیست آن وقت که تنها نبودی، حتی لحظه ای صدایم را نمی شنیدی
که با چه اشتیاقی صدایت می زدم
و تو مرا نمی شنیدی
و من با صدای بلندتر و رساتر حضورم را فریاد می زدم
و تو مرا نمی شنیدی
و من با تمام وجود از جلوی چشمانت پر می زدم
و تو مرا نمی دیدی
...
حال که تنها شده ام دنبال جيرجيرک لای برگ های حیاط می گردم
صدای جیرجیرش نوید این را به من می دهد که تنها نیستم
و ...
+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 23:11  توسط جیرجیرک تنها  | 

چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید!!!!
چشم هایم را شستم جور دیگر دیدم
جور دیگر را هم جور دیگر باید دید !!!!!
تکرار,تکرار,تکرار!!!
جور دیگرها همه جور دیگر دارند
جور دیگرها را هم جور دیگر باید دید!!
که چرا؟زندگی ما ملزم این تکرار هاست,
ما که چشم ها را شستیم
جور دیگر دیدیم!!!
بعد از این جور دگرها دگر چیست؟؟
من نمیدانم!تو نمیدانی!انها همه هیچ نمیدانند!!!
چه کسی می اید که جواب این سیل چراهای ما را بداند و بتواند و بگوید؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 17:58  توسط جیرجیرک تنها  | 

از شمال محدود است ، به آينده اي كه نيست


به اضافه ي غم پيري و سايه ي مخوف ممات


از جنوب به گذشته ي پوچي پر از خاطرات تلخ

گاهي اوقات شيرين

مشرق ، طلوع آفتاب عشق ، صلح با مرگ

شروع جنگ حيات

مغرب ، فرسنگها از حيات دور ، آغوش تنگ گور

غروب عشق ديرين

اين چه حدوديست ؟! آيا شنيده اي و ميداني ؟

حدود دنياي متزلزلي است موسوم به
:

جواني...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 12:7  توسط جیرجیرک تنها  | 

اي مسافر !  اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .
بگذار از اشک سرخ گذرگاهت را چراغان کنم .
آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...
بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .
مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...
جدايي را لحظه لحظه به من بياموز...    آرام تر بگذر ...
وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني !  آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...
من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...
اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...
اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...
از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد
؟؟؟

 

 این مطلب وعکس برای ............ که داره منو تنها میذاره ومیره ....

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 18:8  توسط جیرجیرک تنها  | 

شما درباره مرگ و لحظه‌ي جان دادن و... چه مي دانيد؟
آيا تا کنون به لحظه اي که عزائيل به سراغتان مي آيد انديشيده ايد؟
آيا تا بحال بالاي سر کسي که در حال جان دادن است، بوده‌ايد؟
اصلا فکر مي‌کنيد عزرائيل چه جور موجودي است؟
نه! کامتان تلخ نشود ؛ در اين چند خط نه مطلب ترسناک هست و نه حرفهاي دوست نداشتني و اعصاب خورد کن
.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 11:40  توسط جیرجیرک تنها  | 

ديروز که فرياد زدی دوستت دارم ******* گفتم بلندتر نمی شنوم****** امروز که دره گوشم گفتی ديگه دوستت ندارم ******* گفتم آرام بگو بقيه می شنوند

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 3:32  توسط جیرجیرک تنها  | 

من هنوزخاک زیرپاهای توهستم من هنوزعاشقم

هنوز وفادارم من هنوز چشم انتظارم

من برای بغض صدای تو دلتنگم وبرای چشمهای تو میمیرم

من با توبه گذشت زمان عشق می ورزم و امروز به گذشت زمان افسوس میخورم

من هنوز این حقیقت تلخ را باور ندارم

من هنوز نسیم سرد کویر را بر گونه های تو حس می کنم

من هنوز دستهای تو را در دست دارم...

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 10:59  توسط جیرجیرک تنها  |